دلتنگی   

امروز دلم عجیب تنگ است هجوم می­برم به خاطراتت ... خاطراتی که نداریم ... چیزی یادم نیست جز تاریکی ... برج... عکس­ های دوتایی.. گیسوانم را از جلوی صورتم کنار زدی و اشک­هایم را دانه دانه با دستانت چیدی...همین... همه خاطرات ما...تمام تلاشت برای رفتنم : نه نمان آغوش من جای تو نیست... هزار بار آرزو کردم که ای کاش آن شب هرگز تمام نشود ... اما شد... روشنی روز تو را از من گرفت ... هجوم می­برم به همه خاطراتمان که دو جمله­ای برای مرورشان کافیست ... همه خاطراتمان...

دلم امروز عجیب بهانه­ات را می­گیرد و تو آن سوی همه بودن­هایی ...  

 

لینک
       

جمله های نا تمام و احساس های ناگفته... دیگر لب گشودنم چه سود؟؟!! می خزم در سکوت و تنهایی خویش و پنهانی دوستت می دارم ... من و من ... و دیگر هیچ کس ... و نه حتی تو...

شاید آن روز بیاید که در سکوت به دنبال هیاهوی فرو خفته در حنجره ام گوش هایت را اندکی تیز تر کنی و قلبت را... که از این رساتر فریاد زدن را توان ندارم...

پنهانی دوستت می دارم و می گذارم با قاصدک های بهار نسیم تو را ببرد...

پنهانی دوستت می دارم آن هم نه کم...

لینک
       

حالا بعد از این همه وقت، بعد از این همه عشق... تو برایم آن شاعری هستی که کتابچه شعرش را در قفسه کتاب هایم درست آنجایی جای داده ام که در هر نگاه ببینمش...تو برایم همان شاعری و نه بیش...

هفت فروردین، روز میلادت، خجسته باد!

لینک
       

حالا نوبت توست... نوبت توست که عکس هایم را جمع کنی ... بچسبانیشان به دیوار

نوبت توست تمام شب را فکر کنی به اینکه آیا می شود دوباره ببینیم؟

کی زنگ می زنم؟ اصلا دیگر زنگ می زنم؟

حالا نوبت توست که انتظار بکشی...

 

حالا نوبت توست...

لینک
       

فراموش خواهی کرد...من نه!

ایستاده رو به برج، تکیه داده به مردی که دوستش می داشتم، غرق در غروب...

شاید دیگر هیچ گاه عشق را با آن حرارت تجربه نکنم...

تمام رویاهایم را در ضربان قلبت می یابم و چشمان براقت...

 

 

فراموش خواهی کرد... من نه!

لینک
       

امروز دلم گرفته هوای خیالت را کرده ام...مثل سدی در برابر اشک هایم ایستاده ام که سیل نشوند، که مرا نبرند تا ناکجا آباد، آنجا که دیگر آنقدر از تو دورم که به یادم نمی آوری...اینجا که هستم نسیم عطر تو را برایم می آورد و هزار خاطره به همراهش ...

دلم گرفنه است خیال هایم را در جعبه قهوه ای رویا ها حبس کرده ام و کلیدش ؟؟!!! یادم نیست شاید انداخته باشمش میان خرابه های سر کوچه

چه اهمیت دارد کجا انداختمش من مانده ام و قفل بزرگی که شکستنش دیگر کار من نیست...آه لعنت به من که خیال تو را هم با رویا هایم در آن جعبه گذاشتم...

لعنت به من...

لینک
       

از توی جعبه روی میز یک جفت گوشواره برداشتم و توی آینه زل زدم به گوشام: " نسیم تو معلم هیچ کس نیستی!" گوشواره هام رو که انداختم موهامو بافتم و به آینه نزدیک شدم:" اگه این دنیا مدرسه است پس واسه هممون مدرسه است و همه دارن درس می گیرن... لازم نیست تو به دیگران درس بدی همه به موقع یاد می گیرن...دستاتو از روی پارو بردار بذار بقیه بهت نشون بدن چقدر در پارو زدن قویتر و بهتر از تو ان"

دلم یکم جسارت می خواد، یکم گستاخی...یکی که بلدباشه با دنیا و سرنوشت چطور باید بجنگه...

"چرا هیچ وقت جمله دوست دارم رو نگفتی؟ از چی ترسیدی؟"

چشمامو می بندم... تو تو آینه نشستی...چشم دوختی به چشمام، هیچی نمیگی لازم هم نیست بگی، تمام احساست نرم نرمک تو وجودم جاری می شه، تو تمام سلولهای بدنم، تو رگهام، یادم می ره نفس بکشم ، صورتم تو حرم آتیش بازی چشات گر می گیره...چشم بر نمی داری ازم، پلک هم نمی زنم...

حالا وقتشه... درست همین حالا، نه یه لحظه قبل و نه یه لحظه بعد!! همین حالا: نسیم دوست دارم.

صدات آروم آروم تو تمام فضا می پیچه، دیگه هیچ وقت دریغش نکن، هیچ وقت...

" وای دیر شد...؟؟!! برای گفتن دوست دارم  نه ، برای رفتن سرکار، سر کار نه شرکت"

همیشه مکالمم با آینه با خنده تموم می شه...همیشه

 

 

 

 

**********************************************************

تا چند وقت پیش نظرم راجع به خودم این بود یه کار بزرگ رو شروع کردم و کلی برای نتیجه گرفتن تلاش کردم و همه اش دنبال نشونه بودم، کلی دست و پا زدم تا همه چیز رو به مسیری که می خوام هدایت کنم... یه روز نشستم کلی گریه کردم و گفتم که خسته شدم دیگه نمی تونم ادامه بدم...یه دوست عزیزی بهم لبخند زد و گفت : خسته شدی؟ از چی؟

راست گفت! از چی خسته شدم؟! از خواستن؟! از دوست داشتن؟! از آرزو کردن؟!...مسخره است... کسی رو نمی شناسم که از خواستن خسته بشه ... مثلا یهو بیاد بگه وای از آرزوی پولدار شدن خسته شدم، این  آدم اگه حتی تا آخر عمرش رو هم در بی پولی سر کنه از خواستن پول خسته نمی شه...

 وای بازم راهو اشتباه رفتم :)

 کی می خواد خواسته ها و آرزوهامو ازم بگیره؟؟؟؟ کی می خواد دوست داشتنمو ازم بگیره؟؟؟؟ اصلا کیمی تونه؟؟؟؟ فقط یکی و می شناسم که ممکنه گاهی بتونه یکم شیطنت کنه اونم نامیدی که پناه می برم به پروردگار بلند مرتبه از شرش، گمون نکنم در مورد من موفق بشه...حالا که فهمیدم جای خواسته ها و آرزوهام امن گمون نکنم دیگه از هیچی خسته بشم...

اگه هر لحظه و هر روز دنیارو سرزنش کنیم و به جونش غر بزنیم، بی نهایت سنگدل می شه و یهو هرچی بلا تا آسمون هست می آره سرمون... اما امون! امون از اون روزی که یکم، فقط یه کم بهش لبخند می زنیم و یهش می گیم که باور داریم چقدر مهربونه اون وقت یه دفعه انقدر سخاوتمند می شه که نمی شه خوبی هاش  شمرد.

خوبی این قصه اینه که تصمیم با ماست :)

دل قوی دار سحر نزدیک است.

 

 

لینک
       

یه جرثقیل بزرگ وییوی پنجرمو خراب کرده، صدای الله اکبرا که بلند می شه، نفسهامون رو می شمرم یعنی تا کی دووم می آریم، حالا خوب می دونم هر کی مونده عمیقا مبارز و از زور و دروغ خسته...

از این جرثقیل که جلوی ستاره ها رو گرفته دلخونم، می خزم توی تخت، سوز سرد و خشک پاییز از لای پنجره خودش رو می چپونه  توی اتاق، سرم رو هم زیر پتو فرو می برم...

کاش صبح چشمام رو در سیاهی چشمای تو باز کنم، از خودم می پرسم اجازه دارم یه کم اشک بریزم؟؟ آخه دلم خیلی گرفته، درست وسط تردید مجاز بودن و یا نبودن. اولین قطره از زیر پلکم سرک می کشه و سر می خوره روی گونم، پتو رو چنگ می زنم، دلتنگی من رو کشته...

هنوز شماره اشکام به هزار نرسیده که دستات رو دورم حلقه می کنی، تو گرمای تنت ذوب می شوم چشمای خیسم آروم می گیرن و خوابم می بره. حالا دیگه جرثقیل غول پیکر جلوی پنجره هم نمی تونه ستاره های چشماتو ازم بگیره...

 

لینک
       

چند روز دلم گرفته نمی دونم چمه...؟؟!!

دلم تنگ شده... وای چقدر دلم تنگ شده ... چند روز پیش داشتم از خدا می پرسیدم یعنی چقدر باید دلم تنگ بشه تا ...

شاید هنوز زوده و باید بیشتر از این دل تنگ بشم ... آخه دیگه خیلی تنگ شده دلم...خیلی...خدا جون مهربون تو آسمونا...خیلی دلم تنگ شده... خیلی

 

 

لینک
       

چشمانم را دوخته ام به در... جای کوک هایش کمی درد می کند...گوش هایم را سپرده ام به تیک تاک ساعت... پس کی انتظار به سر می رسد... تنم سرد شده... حالا دیگر هرشب بی تو و بی آغوش تو تنم سرد می ماند... دلم تو را می خواهد ...به خدا من برای این همه دلتنگی کوچکم... به خدا دلم پرپر می شود...غصه می خورم...

بی طاقتی می کشدم...

گاه می گویم دیگر خواستنت را تاب نمی آورم، بعد خنده ام می گیرد... چه کسی می تواند رویاهایم را از من بگیرد؟؟!! چه کسی را یارای بیرون کشیدن تو از قلبم هست...؟؟!!

خیره می شویم به برج... دستانت را دور کمرم محکم حلقه می کنی...خورشید پشت سرمان غروب می کند و ماه کم کم در آسمان بالا می رود.

 

زندگی را دوست می دارم به خاطر خودم و به خاطر تو ...تو را دوست می دارم به خاطر خودم و به خاطر تو...

چه کسی می تواند رویاهایم را از من بگیرد...؟؟!!

 

لینک