جمله های نا تمام و احساس های ناگفته... دیگر لب گشودنم چه سود؟؟!! می خزم در سکوت و تنهایی خویش و پنهانی دوستت می دارم ... من و من ... و دیگر هیچ کس ... و نه حتی تو...

شاید آن روز بیاید که در سکوت به دنبال هیاهوی فرو خفته در حنجره ام گوش هایت را اندکی تیز تر کنی و قلبت را... که از این رساتر فریاد زدن را توان ندارم...

پنهانی دوستت می دارم و می گذارم با قاصدک های بهار نسیم تو را ببرد...

پنهانی دوستت می دارم آن هم نه کم...

/ 1 نظر / 13 بازدید