یه جرثقیل بزرگ وییوی پنجرمو خراب کرده، صدای الله اکبرا که بلند می شه، نفسهامون رو می شمرم یعنی تا کی دووم می آریم، حالا خوب می دونم هر کی مونده عمیقا مبارز و از زور و دروغ خسته...

از این جرثقیل که جلوی ستاره ها رو گرفته دلخونم، می خزم توی تخت، سوز سرد و خشک پاییز از لای پنجره خودش رو می چپونه  توی اتاق، سرم رو هم زیر پتو فرو می برم...

کاش صبح چشمام رو در سیاهی چشمای تو باز کنم، از خودم می پرسم اجازه دارم یه کم اشک بریزم؟؟ آخه دلم خیلی گرفته، درست وسط تردید مجاز بودن و یا نبودن. اولین قطره از زیر پلکم سرک می کشه و سر می خوره روی گونم، پتو رو چنگ می زنم، دلتنگی من رو کشته...

هنوز شماره اشکام به هزار نرسیده که دستات رو دورم حلقه می کنی، تو گرمای تنت ذوب می شوم چشمای خیسم آروم می گیرن و خوابم می بره. حالا دیگه جرثقیل غول پیکر جلوی پنجره هم نمی تونه ستاره های چشماتو ازم بگیره...

 

/ 1 نظر / 9 بازدید